سلام .... کسی آمد که حرف عشق با ما زد دل ترسوی ما هم دل به دریا زد .... .... نیستی و اتاق چشم درانده به کوچه و دنبال قدمهای تو می گردد که باید دیگر بپیچی توی کوچه و درختهای بلند حیاط همسایه برایت دست تکان بدهند و گنجشکهایشان را ول کنند توی هوا تا برایت کِل بکشند و بنشینند روی هر دیوار به تماشای عبور معطرت از دالان این روزهای پاییزی ! من هم نشسته ام و کلیدهای واژه را فشار می دهم در ذهن این رایانه دلتنگ انگشتهات !.... علامت تعجب می ریزد بیرون فقط ! ... تعجب از اینکه تو نیستی اما عطرت لابه لای همین واژه ها هم پیچیده !... من اما تعجب نمی کنم ...من با اتاق ، با در ، با گلیم ، با مبل ، با رایانه فرق می کنم !... حتی با درختهای حیاط همسایه و با گنجشکها ! .... من می دانم که تو آن قدر هستی که نبودنت نیست می شود ! ... **** این دفه واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم ، باور کنین راست می گم آخه یه اتفاقاتی برام افتاد که خودم هنوز باورم نمی شه ، راستش نمی دونم چی شد یا چه جوری شد ولی اوایل ماه رمضون بود که همه چی دست به دست هم داد و قرار بر این شد که بریم خواستگاری بهار و .... دیگه خدا کمک کرد و خیلی از مشکلات حل شد و بعد از یه سری از تشریفات معمول بالاخره روز جمعه ششم آذر ماه 88 من و بهار با هم ازدواج کردیم و دیگه برای همیشه مال هم شدیم .... یادش بخیر اون شب یه بارون نم نم خیلی قشنگ می اومد که منو یاد این شعر می انداخت : من : دهکده ها نبض حقایق هستند او : مردم دِه با تو موافق هستند ناگاه صدای خیس رعدی پیچید : باران که بیاید همه عاشق هستند ! آخ که چه شبی بود اون شب ، به خدا خیلی قشنگ بود ، اصلا زمان برام معنا نداشت و یه حال و هوایی داشتم که هیچ وقت تجربه ش نکرده بودم ، نمی دونم می فهمین چی می گم یا نه ولی به قول بهار جونم فراوان قشنگ بود .... **** راستش وقتی عاقد داشت خطبه عقد رو می خوند نمی دونم چرا ولی یه دفه دلم گرفت و کلی برای خودم و بهار دعا کردم و باز حضرت حافظ اومد توی نظرم و آروم زیر لب این بیت رو زمزمه کردم : ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند .... بگذریم حالا که دارم به این چند ساله فکر می کنم همه ی اتفاقا مثل یه فیلم ، خیلی سریع از ذهنم می گذره یادش بخیر چقدر سختی کشیدیم ، چقدر غصه خوردیم ، چقدر واسه هم خط و نشون کشیدیم خط و نشون کشیدیم ، چقدر قول و قرار گذاشتیم ، چقدر توی تنهایی اشک ریختیم و گریه کردیم .... بازم بگذریم ولی حالا بعد از این همه دربه دری به این نتیجه رسیدم تا یه چیزی رو با سختی به دست نیاری واقعا قدرش رو نمی دونی .... **** از پل های زیادی پریده ام در رودخانه های بسیاری غرق شده ام بارها شاخ به شاخ شده ام با زندگی بارها گلوله خورده ام و بارها مرده ام عشق از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است ! گیسوی تو یادآور گیسوی درخت باران زده و بوی تنت بوی درخت از بین تمام عشق های دنیا من اسم تو را نوشته ام روی درخت ای کـاش کـه من پـیـر شـوم در بـغـلت بـا دسـت ِ تـو زنـجـیـر شـوم در بـغـلت پـرواز پــُر از حـس ِ رهـایی سـت ولی ای کـاش زمـیـن گـیـر شـوم در بـغـلت انگار همیشه جای یک تن خالی ست این بار کسی نیست نه ! اصلن خالی ست یک نیمکت نشسته دارم در خود جای دو نفر همیشه در من خالی ست این رباعی هم تقدیم به بارون شب ازدواج مون : باید که از ایـن دقیقه هـا عکس گرفت از بـارش ِ ابــر، از خــدا عکس گرفت برقی زد از آسـمـان، گـمانـم کـه خــدا از عشق ِ میـان ِ ما دوتا عکس گرفت گل سرخ .... آمد و نوشت خوب و زیبا ، گل سرخ موضوع جدید درس انشا ، گل سرخ یک لحظه قلم به سمت دفتر خم شد آهسته نوشت یک معما ، گل سرخ بوی تو تمام دفترم را پر کرد آن شب تو سری زدی به ما یا گل سرخ بَه بَه چه شباهتی ولی راست بگو نام تو نبوده پیش از این ها گل سرخ یک لحظه معلم از نگاهم پی برد در دفتر من تویی ، تو تنها گل سرخ پرسید که غیر از تو کسی عاشق نیست گفتم که اجا ... اجازه آقا گل سرخ پرسید که حرف دیگری هم داری تا سبز شود تمام دنیا گل سرخ گفتم که کبوتر دلم پر بکشد از این ور سادگی من تا گل سرخ گفتم که تمام ابرها می دانند من معتقدم به زندگی با گل سرخ چون آخر زنگ است همه گوش کنید این شعر قشنگ است فقط با گل سرخ تو را من پدر در پدر دوست دارم .... به غربت تو را بیش تر دوست دارم همین است اگر من سفر دوست دارم به پیشانی ام کولیان خوانده بودند که در عشق ، راه خطر دوست دارم اگر خواب دیدم که سروی رشیدم به دست تو حتما تبر دوست دارم زنی چون تو نَقل قبیله است ، گویی تو را من پدر در پدر دوست دارم ببین عاشقی چیز پیچیده ای نیست فقط دوست دارم ، اگر دوست دارم مرا می کُشی و نمی فهمی آخر تو را از خدا بی خبر دوست دارم و چه زيباست چه زيباست كه من باشم و تو .... زندگي خلوتي آراست كه من باشم و تو بي گمان آينه مي خواست كه من با شم و تو با ز هم لطف خدا خواست كه با من باشي و چه زيباست چه زيباست كه من باشم و تو آرزوي گل مريم گل پونه گل ياس آرزوي همه گل هاست كه من باشم و تو عود ، اسپند ، حنا ، آينه، قرآن ، لبخند همه اسباب محياست كه من باشم و تو زندگي خواب و خيالی است كه من باشم و دل زندگي يك دو معماست كه من باشم و تو زندگي قصه ی شيرين و من و تيشه و كوه زندگي شرح دو شيداست كه من باشم و تو باز در خواب غزل پچ پچ گنگي پيچيد نكند اين همه رويا ست كه من باشم و تو اما این بار دیگه رویا نیست ....! سلام چون باد هوای کوی و برزن داریم پیراهنی از عبور بر تن داریم هر جاده قدم قدم تو را می گوید ما آمدنی به رنگ رفتن داریم پس از رفتنت آرزوهایم را دفن خواهم کرد ، دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم برد . نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد ، این را قول می دهم ....! ***** راستش حوصله ی هیچ چیزی رو ندارم پس بدون هیچ توضیح و مقدمه ای به همه تون می گم که : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می خورد و می تراشد .... سرد است تبی که در تنم افتاده نام چه کسی از دهنم افتاده؟ یک روز یقینا خفه ام خواهد کرد دستی که به دور گردنم افتاده ( جلیل صفربیگی ) می گریم و چشم هایم از ابر پر است کافی است که دیگر دلم از صبر پر است ای چشم غزال کم بیا نزدیکم پاهای من از دویدن ابر پر است ( جلیل صفربیگی ) دیری است غمی سترگ دارد این شهر یوسف های بزرگ دارد این شهر پیراهن من سهم برادرهایم .... دیدید چقدر گرگ دارد این شهر جایی که تمام واژه ها هیس شود سجاده ترانه خوان ابلیس شود باید که تمام واژه ها را بارید شاید که خدای کاعذی خیس شود تینا .... خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد تینا ؟ هوای عید با خود بوی غم می آورد تینا ! مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن نمی خندی ؟ تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد تینا ! شب ِ بی شعر، چای ِ سرد ، عید ِ تلخ ، راه ِ دور بد ِ تقدیر دارد پشت هم می آورد تینا ! به جان تو ملالی نیست غیر از نیستی پیشم و این که غصه فکر دم به دم می آورد تینا ! کجای زندگی لنگ است وقتی من نمی خوانم جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد تینا ؟ تو را مشغول بودم قوری چینی خودش را کشت دوباره زهر جای چای دم می آورد تینا ! ( مهدی فرجی ) حالا تو نیستی .... باید کمک کنی کمرم را شکسته اند بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند نه راه پیش مانده برایم ، نه راه پس پل های امن پشت سرم را شکسته اند هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند آیینه های دور و برم را شکسته اند گُل های قاصدک خبرم را نمی برند پای همیشه در سفرم را شکسته اند حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند ( مهدی فرجی ) حرفت قبول .... ! حرفت قبول ، لایق خوبی نبوده ام وقتی بدم ، موافق خوبی نبوده ام عذرای پاک دامن اشعار آبی ام من را ببخش ، وامق خوبی نبوده ام فهمیدی این که خنده ی تلخم تصنعی است؟ اَلحَق که من منافق خوبی نبوده ام ! هر چه نگاه می کنم این روزها به خویش جز شانه های هق هق ِ خوبی نبوده ام این بادها به کهنگی ام طعنه می زنند من بادبان قایق خوبی نبوده ام من هیچ وقت شاعر خوبی نمی شوم ! من هیچ وقت خالق خوبی نبوده ام ! فهمیدم این که فلسفه ی من شکستن است هرگز دچار منطق خوبی نبوده ام حرفت قبول ، هرچه که گفتی قبول ، آه اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام ! خاتون .... ! خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من وازه های لال نمی خواهم تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم .... ( بابک دولتی ) روزگار ما بد نیست .... ! و زندگی به مذاق گل شما بد نیست! پرنده حال و هوایش که در هوا بد نیست برای من که در این شهر بی کس و کارم دوباره خلوت شب های روستا بد نیست! شما بهار ، شما گل ، به دامنت داری برایتان ، گذر کُند روزها ، بد نیست! سری به کلبه نمناک من بزن ، خوب است برای تجربه و درک تنگنا بد نیست گرسنه ؛ عشق نمی فهمد و نمی داند چه چیز ، پیش خدا خوب نیست یا بد نیست چرا به حال خودم گریه ام نمی گیرد ؟ برای گریه هوای دلم چرا بد نیست !؟ دو تکه نان و نفس های از سر اجبار تو باورت نشود ! روزگار ما بد نیست !! از ارتفاع خشک درختان ، کلاغ ها گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم گردی که داشت دامن صحرا ، فرو نشست بیهوده انتظار تهمتن چه می کشید ؟! (حسن احمدی فرد ) سلام ..... نمی دونم چی بگم آخه تصمیم گرفته بودم که دیگه نیام و بی خیال وبلاگ بشم ولی این قدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره خودمو راضی کردم و اومدم تا حرفایی رو که هیچ وقت به هیچ کسی نگفته بودم به شما بگم ..... راستش توی این مدتی که نبودم بازم مثل همیشه یه اتفاق هایی برام افتاد که داره یه خرده مسیر زندگیمو عوض می کنه و ..... نمی دونم چرا زندگیم این قدر پیچ و خم داره و هر روز منو به یه جایی می کشونه ، شاید به خاطر اینه که : من سر به تنم زیاد بود از اول شالوده ام از تضاد بود از اول ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود روحم به تنم گشاد بود از اول فکر کنم بازم دارم پرت و پلا می گم ولی اینو مطمئنم که هر کسی جای من بود تا حالا صد بار کلک خودشو کنده بود ..... در آخر یکی از حرفای بهار رو براتون می نویسم : « به این نتیجه رسیده ام که رفتن کم آوردن است ، وقتی می خواهند ریشه هایت را بخشکانند باید ماند و ایستاد ، مثل سرو ها که ایستاده می میرند .... » هر روز سراغ دردسر می گردم با عشق به دنبال خطر می گردم گفتی که برو ، چشم ، ولی چون خورشید شب می روم و سپیده بر می گردم ( وحید امیری ) یک بار ، نه صد بار ، نه هر بار نفهمید انگار نه انگار... نه ! انگار نفهمید فریاد زدم ، داد زدم ، دوستتان دا... یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید ( جلیل صفر بیگی ) هی پیچ زدم طناب را در مشتم هی شعر پرید از سرانگشتم هر چندکلنجار ... نه ! بی فایده بود دیروز غروب من خودم را کشتم ( جلیل صفر بیگی ) افسوس به دام بندگی افتادیم در تاب و تب دوندگی افتادیم یک عمر به این گمان که شاعر هستیم از خواب و خوراک و زندگی افتادیم ( جلیل صفر بیگی ) انگار که در سرم تکاپویی هست آشفتگی و شور و هیاهویی هست چندی است که سخت از خودم می ترسم در جیب کتم همیشه چاقویی هست ( جلیل صفر بیگی ) آن چشم نجیب تا ابد خیس کجاست ؟ عصیان گر بی گناه پردیس کجاست ؟ دیری است دل خدا برایش تنگ است آدم تو بگو حضرت ابلیس کجاست ؟ و اما چند تا غزل که با حال و هوای این روزام خیلی سازگاره و همه شون کار زنده یاد نجمه زارع هست ..... هیچ کس نیست .... این شعرها دیگر برای هیچکس نیست نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچکس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست من میروم هرچند میدانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست هیچ وقت .... تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت... غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت... اینجا دلم برای تو هِی شور میزند از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت... اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است من باورم نمیشود ، اخبار هیچوقت... حیفند روزهای جوانی ، نمیشوند این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت من نیستم بیا و فراموش کن مرا کی بودهام برات سزاوار؟ ... هیچوقت ! بگذار من شکسته شوم تو صبور باش جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت... چهقدر نقشه کشیدم برای زندگیم .... بعید نیست سرم را غزل به باد دهد و آبروی مرا در محل به باد دهد بعید نیست و بگذار هرچه میخواهد قبیلهام به دروغ و دَغَل به باد دهد زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه... ، مرا دوصد کنایه و ضربالمثل به باد دهد قفس چه دورهی سختیست، میروم هرچند مرا جسارت این راهِحل به باد دهد ... چهقدر نقشه کشیدم برای زندگیم بعید نیست که آن را اجل به باد دهد خیلی چیزها .... بیتو اندیشیدهام کمتر به خیلی چیزها میشوم بیاعتنا دیگر به خیلی چیزها تا چه پیش آید برای من ! نمیدانم هنوز... دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها غیرمعمولیست رفتار من و شک کرده است ـ چند روزی میشود ـ مادر به خیلی چیزها نامههایت ، عکسهایت ، خاطرات کهنهات میزنند اینجا به روحم ضربه، خیلی چیزها ... هیچ حرفی نیست ، دارم کمکم عادت میکنم من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها میروم هرچند بعد از تو برایم هیچچیز... بعدِ من اما تو راحتتر به خیلی چیزها... و اما سه غزل به هم پیوسته .... صدای پچپچِ غم ... خواب من به هم خورده است دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است صدای پچپچِ غم ... هیس ! هیس ! ساکت باش سکوت ، در دلِ بیتاب من به هم خورده است تو قابِ عکس مرا دیدهای ، نمیدانی نشاطِ چهرهی در قابِ من به هم خورده است غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی که وزن ، در غزلِ ناب من به هم خورده است هجای چشم تو را وزنها نمیفهمند دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است (2) دو ساعتی که به اندازهی دو سال گذشت تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت ـ ببند پنجرهها را که کوچه نا امن است... نسیم آمد و نشنید و بیخیال گذشت درست روی همین صندلی تو را دیدم نگاه خیرهی تو... لحظهای که لال گذشت ـ چه ساعتیست ببخشید؟... ساده بود اما چهها که از دل تو با همین سؤال گذشت ... گذشت و رفت و به تو فکر میکنم ـ تنها ـ دو ساعتی که به اندازهی دو سال گذشت (3) تمام عمر من انگار در غم و درد است مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است تمام خاطرهها پیش روی چشم منند زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است ـ بیا و پاره کن این نامه را نمیبینی ؟ دو سال میشود او نامهای نیاورده است ...؟ همیشه گفتهام اما نمیشود انگار دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است تمام میشود این قصه آه حرف بزن فقط نپرس که « لیلی زن است یا مرد است !! » چشم انتظار قدم های بهاری تون هستم ، یا علی ...
...نیستی و در ، دلش تنگ شده برای لطافت دستان نوازشگر تو تا رهاش کنی از شرّ هر چه قفل ناگشوده و کلید را بزنی و صبح بریزد توی تن اتاق ، تا گلیم کوچک مان قدمهایت را بگذارد روی چشمش و مبل پایش را دراز تر کند و در آغوش بگیرد تن خسته تو را و نوازشت کند بعد این همه ساعت دوری !
«تو نیستی و تمام خانه مان درد می کند» ....
... در را باز می کنی و می پرسم : باور می کنی ؟! ...![]()
![]()

دروغ بود .... !
گفتند طی شده است زمستان ، دروغ بود !
گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود
فریاد می کشند که باران دروغ بود
اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود !
یا وعده های شوکت انسان دروغ بود
یعنی دروغ بود سواران ، دروغ بود !
افسانه بود رستم دستان ! .... دروغ بود![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



